سیستم انتخابات در ایران

از وقفه ای که در سلسله مباحث در زمینه احزاب به وجود آمد عذرخواهی می نمایم.

همان طور که موریس دورژه بیان کرده اند نمی توان دمکراسی را بدون توجه به سیستم انتخابات مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار داد و این دو از همدیگر لایتجزا می باشند. سیستم انتخابات در هر کشوری به فراخور سابقه دمکراتیک  آن کشور متفاوت می باشد  و هر کشوری مسلما" سیستم انتخاباتی متفاوتی دارد. در کشور آمریکا سیستم انتخابات دو حزبی می باشد و کاندیداها باید با معرفی حزب وارد رقابتهای انتخاباتی شوند در غیر این صورت مجبورند روال دشواری را طی نمایند که کمتر افرادی حاضر می شوند این کار را انجام دهند چون رای آوردن آنها تقریبا" محال است و دیگر این که هزینه تبلیغات بالاست و تعداد کمی قادر به تامین این هزینه ها می باشند. در آمریکا کسی را نمی توان وادار به عدم شرکت در انتخابات به عنوان کاندیدا نمود مگر این که دادگاه آن شخص را به خاطر اقدام علیه امنیت ملی(مانند جاسوسی ) محکوم کرده باشد و محکومیتش هم قطعی باشد. در اروپا هم تقریبا" سیستم انتخابات این گونه می باشد و تفاوت چندانی با آمریکا ندارد مگر این که گاهی اوقات در بعضی از کشورها به جای سیستم رای اکثریت که در امریکا وجود دارد سیستم رای تناسبی است و هر حزب به تناسب میزان رایی که به دست می آورد، در پارلمان نماینده دارد. اما در ایران این گونه نیست انتخابات نه اکثریتی است و نه تناسبی و معمولا" هر از چند گاهی قانون انتخابات تغییر می کند. همچنین کاندیداها با مشکلی به نام تایید صلاحیت روبرو هستند که در کشورهای دمکراتیک این مساله اصلا" مورد مناقشه نیست و افراد پس از تایید از جانب حزب به مبارزات انتخاباتی می پردازند و بدتر از آن در ایران، این است که معیار خاصی برای تایید یا رد صلاحیت یک کاندیدا وجود ندارد و چه بسا فردی در این دوره تایید شود و در دوره ای دیگر رد و یا بر عکس. به همین لحاظ نمی توان در پایان انتخابات وزن احزاب را سنجید که فلان حزب در جامعه چه وزنی دارد! . مشکل دیگر انتخابات در ایران کاندیداهای فردی است، که شعارهایی را مطرح می کنند و پس از ورود به پارلمان یا آن را انجام نمی دهند یا اصلا" جز شرح وظایف آنها نیست و پس از پایان مدت نمایندگی ، نمی توان وی را باز خواست نمود، چون وابسته به حزب و گروهی نبوده که در مقابل آن گروه یا طرفداران آن گروه پاسخگو باشد. مشکل دیگراین است که هیچ پشتیبانی کننده قوی در کنار شخص نماینده برای آگاه کردن وی نسبت به مسایل وجود ندارد بالاخره یک فرد هر چه قدر هم که قابلیت داشته باشد نمی تواند صاحب همه علوم باشد و نیاز به راهنمایی دیگران دارد که این در کشورهای دمکراتیک توسط احزاب انجام می شود.

همه چیز از دنیای ف م ن ی س م (2)

در  بخش قبلی  درباره مفهوم فمنیسم ونخستین موجی که این مکتب پشت سر گذاشت نوشتیم.در ادامه با موج دوم فمنیسم آشنا می شویم.

موج دوم فمنيسم
پس از اين که فعاليت هاي سازماندهي شده زنان منجر به بهبود شرايط زندگي آنها شد و جنبش زنان در موج اول به مهم ترين خواسته خود یعنی حق رأي  ، دست يافت این جنبش با يک افول تقريباً 30 ساله رو به رو شد .
در واقع ، موج دوم از اواخر دهه 60م. در پي مجموعه اي از تحولات به وجود آمد . شرايط اجتماعي نظير جنبش دانشجويي ، محيط زيست ، صلح طلبي و فعاليت هاي ضد جنگ و حقوق مدني در ايجاد اين موج دخيل بودند . برخي معتقدند اين شرايط و به وجود آمدن موج دوم تحت تأثير جنگ جهاني دوم بود . چرا که در اين دوره زنان طبقه متوسط به تحصيلات دانشگاهي دست يافته بودند و آرزوهاي بزرگي را براي آينده خود داشتند . اما در عمل آنچه در انتظارشان بود زندگي خانوادگي بود . زنان مشارکت کننده در اين جنبش عمدتاً جوان و تحصيل کرده ، سفيد پوست و از طبقه متوسط بودند که براي بسياري از آنها ملحق شدن به جنبش حقوق مدني و جنبش هاي آزادي خواهانه ديگر نظير جنبش چپ و جنبش دانشجويي پاسخي به روابط جنسيتي در جامعه بود . در اين شرايط بود که گروه هايي تحت عنوان گروه هاي ارتقاء آگاهي شکل گرفت که آگاهي دادن به زنان را وظيفه خود مي دانستند . اين گروه هاي ارتقاء آگاهي نتايج متفاوتي به وجود آوردند . در حوزه آکادميک و علمي منجر به شکل گيري رشته مطالعات زنان شدند (که بعدا به آن خواهیم پرداخت ) و در بعد عملي  ساماندهي گروه هاي زنان با محوريت و تمرکز بر مسايل زنان را در راس اهداف خود قرار دادند.

 سازمان ملي زنان به رهبري بتي فريدان  نبز در این دوره شکل گرفت . اين گروه ايدئولوژي ليبرال داشت و فمنيسم ليبرال را پايه گذاري کرد . هدف آنها برابري زن و مرد در همه عرصه ها بود . آنها علت سرکوب زنان را تبعيض مي دانستند و راه حل از ميان بردن تبعيض را در اصلاحات قانوني ، آموزش و جامعه پذيري جنسيتي مي دانستند . مطالباتي مانند احقان حقوق برابر و حقوق شهروندي مساوي از مطالبات عمده آنها بود .
همانگونه که گفته شد در اين سال ها تعداد زيادي از زنان در گروه هاي چپ فعاليت مي کردند . مناسبات حاکم بر اين گروه ها به شدت مردانه بود و زنان حاضر در اين گروه ها شاهد رفتارهاي تمسخرآميز رفقاي مرد خود بودند که تصور مي کردند مسأله زن يک مسأله بورژوايي است . اين افراد به رهبري فاير استون اعتقاد داشتند علت سرکوب زنان در جوامع مردسالار ، نظارت مردان بر زنان است و راه حل آن ، پيکار عليه مردان است .
در مقابل اين گروه ، دسته اي ديگر از زنان فعال در جنبش چپ قرار دارند . آنها راه ورود به توليد و تلاش در جهت اهداف پرولتاريايي را راه رهايي زنان مي دانند . در اين ديدگاه تجارب زنان با مردان متفاوت است و نابرابري به علت ستم طبقاتي است که هم بر زن و هم بر مرد فشار مي آورد و تنها در صورت حذف نظام طبقاتي است که نابرابري زن و مرد پايان مي يابد .
گروه ديگر ، سوسياليست ها بودند . آنها تحليل هاي مارکسيستي را نا کافي می دانند و اعتقاد دارند درکنار نظام سرمايه داري ، نظام مرد سالاري وجود دارد که در کنار يکديگر به زنان ستم مي کنند . به نظر آنها تنها با حذف سرمايه داري نمي توان به برابري رسيد ، بلکه بايد مبارزه در جهت حذف نظارت مردان باشد . از نظر آنها علت ستم بر زنان مي تواند جنسيت ، نژاد ، طبقه و سن باشد . درواقع اگر مارکسيسم جهان را از ديد پرولتاريا تفسير مي کند . فمنيست هاي سوسياليست جهان را از ديد پرولتاريا و زنان تفسير مي کنند.مسئله اصلي فمينيست هاي سوسياليست توضيح چگونگي ترکيب نظام سرمايه داري و نظام مردسالاري است. به بيان ديگر، آنها معتقدند که براي تحليل وضعيت فرودستي زنان و همچنين طراحي استراتژي مبارزاتي براي تغيير وضعيت نبايد صرفاً نگاهي تک بعدي داشت  بلکه بايد مجموعه اي از شرايط و علل را در ايجاد موقعيت فرودست زنان بررسي نمود.

از اين رو، فمينيست هاي سوسياليست، معتقدند که براي تغيير وضعيت موجود در جهت رسيدن به جامعه برابر بايد مبارزه اي «همزمان» با نظام مردسالاري و سرمايه داري صورت پذيرد. بدين ترتيب، فضاي عمل و حوزه مبارزه از نظر فمنيست هاي سوسياليست محدود به کارخانه ها نيست، بلکه مجموعه حوزه هاي عمومي و خصوصي که زنان در آنها مورد تبعيض قرار دارند، مکاني براي مبارزه است. در واقع، شيوه عمل فمينيست هاي سوسياليست، شيوه چند جانبه است.

در بخش های بعدی به بررسی موج سوم فمنیسم می پردازیم  و همچنین با  دیگر انواع فمنیسم  آشنا می شویم.

ادامه دارد...

همه چیز از دنیای ف م ن ی س م

 

 شاید شما تا به حال  با جمعی روبرو شده اید  که درباره زنان بحث و تبادل نظر می کنند و اگر کسی در ان جمع چه مرد  یا چه زن وقتی جمله ای در حمایت از زنان بر زبان جاری کرده دیکران زود واکنش نشان داده و او را فمنیسم نام نهاد ه اند بدون انکه حتی درباره فمنسیم چیزی بدانند .تنها ممکن است این را شنیده باشند که فمنیسم یعنی طرفراری از زن!  ایا براستی فمنسیم در طرفداری از زنان سخن می گوید؟! شما تا چه حد با مکتب فمنیسم و شاخه های مختلف آن آشنا هستید؟  ایا  می دانید جریان فمنیسم  چگونه شکل گرفت و گسترش یافت؟ اصلا بگذارید راحت تر بنویسم فمنسیم یعنی چه ؟ چه حرفی برای گفتن دارد ؟ چه عواملی باعث بوجود آمدن آن شده ؟ و آیا تا کنون به اهداف خود دست یافته یا نه؟ برای پاسخ با این سوالات ابتدا از مفهوم فمنیسم سخن می گوییم چرا که بدون دانستن ماهیت یک قضیه نمی توان اصولا درباره ی دیگر ابعاد آن سخن گفت .

تعریف فمنیسم

فمنیسم آیینی است که می گوید زنان در جامعه مدرن به طور سیستماتیک و به حکم ماهیت نظام حاکم مورد تبعیض قرار می گیرند و خواهان برابری فرصتها برای مردان و زنان است.

در واقع باید گفت فمنیسم در لغت به معنای طرفداران تساوی سیاسی و اجتماعی مردان و زنان است. بطور کلی ، در غرب به طرفداران حقوق زنان اطلاق می شود.پایه این عقیده(جنبش) نیز در غرب نهاده شده  و کم و بیش به دیگر نقاط جهان گسترش یافته است. البته امروزه این عقیده دارای طرفداران با یک خط مشی فکری نیست و باید این را هم متذکر شویم فمنیسم جهان غرب با فمنیسم جهان اسلام متفاوت است که در بخشهای بعدی با ان خواهیم پرداخت.

پس از اشنایی با تعریف فمنیسم جا دارد به مراحلی که فمنیسم تا کنون پشت سر گذاشته  نگاهی بیندازیم.

موج های فمنیسم

موج اول

جنبش زنان در موج اول به شکل عام تحت تأثير جريانات اجتماعي و سياسي قرار داشت . حرکت کارگري در اروپا و حرکت ضد برده داري در آمريکا از حرکت هاي تأثير گذار بر موج اول اين جنبش هستند . در واقع ريشه اين حرکت ها در پذيرش اين حقيقت نهفته بود که نظم موجود نظمي درست و لازم الاجرا نيست.با آغاز جنبش زنان در قرن 19م. از يک سو مفاهيمي مانند دموکراسي ، آزادي و برابري وارد ادبيات و گفتمان سياسي شد و از سوي ديگر با تغييرات اجتماعي و اقتصادي فراواني که در زمينه کارو شرايط آن به وجود آمد ، باعث شد شکل سازمان يافته اي از جنبش زنان با خواسته هاي مشخص براي بهبود شرايط زنان به وجود آيد .به علت دگرگوني توليد کالا در جامعه و خروج توليد از محيط خانه ، بسياري از زنان و دختران جوان که تا آن زمان در توليدات خانگي فعاليت مي کردند وارد مشاغل خارج از خانه شدند ، اما دامنه اين مشاغل بسيار محدود بود . به اين جهت اولين درخواست زنان به تحصيل بالاتر و انتخاب مشاغلي که تا آن زمان در انحصار مردان بود منجر شد . دسترسي به حقوق مدني ، هدف اصلي زنان در اين دوران بود .زنان در اين موج با خانواده خود مشکل نداشتند ، مادري يک شغل و وظيفه تمام وقت بود که ايدئولوژي مورد قبول آنها بود در شرايط اجتماعي قرن 19م. زنان متوسط به دنبال برابري بودند . در حالي که زنان کارگر هر چند از امکانات و فرصت هاي به دست آمده بهره برداري مي کردند ، اما خواهان برابري در محيط کار و رهايي از ستم بودند . به طور خلاصه خواسته هاي زنان در موج اول عبارت بود از:

1- حق رأي ، 2- حق آموزش ، 3- فرصت هاي شغلي ، 4- حقوق زنان متأهل ، 5- مخالفت با قانون امراض مقاربتي ، 6- کنترل مواليد ، 7- کمک هزينه خانوداه ، 8- اتحاديه کارگري حق رأي زنان

در اینده با دیگر امواج ف م ن ی س م آشنا خواهیم شد....

تعارض (CONFLICT)

با عرض پوزش از وقفه چند هفته ای .یکی از مواردی که ما ایرانیان را به صورت فردی و اجتماعی درگیر کرده و از رشد متناسب با شئوناتمان بازداشته است ،تعارض است .تعارض از نظر روان شناختی وقتی پیش می آید که ما در انتخاب بین دو یا چند هدف با ارزش ،همزمان و تا حدی متضاد ناتوان بمانیم .این موضوع معمولا باعث ایجاد حس ناکامی می شود و تکرار آن درماندگی می آورد .در طول زندگی فردی یا تاریخ اجتماعی ،افراد با ملتها با تعارضات گوناگونی روبرو می شوند و این جزء لاینفک حیات طبیعی انسان است .اما کسانی موفق اند که در تار و پود سخت این آفت گیر نیفتند واز حرکت باز نایستند .

گاهی انسان میتواند چند هدف را که سنخیت چندانی ندارند بصورت موازی دنبال کند و کم و بیش به همه آنها دست بیازد .زیرا همه این اهداف به نوعی منفعت او را ایجاب میکنند و سبب موفقیت او میگردند . اما گاهی هم پیش می آید که لازم است بین چند هدف که از بعضی جهات با هم مخالفند و در عین حال همه آنها برای او منافعی دارند یکی را انتخاب کند و نسبت به از دست رفتن دیگر اهداف سازگاری نماید .سازگاری سازنده با این نوع انتخاب آن است که انسان بدون درنگ و درگیری ،هدف منتخب را دنبال کند و با خیال راحت و آسوده از دیگر اهداف چشم بپوشد .اینجاست که تعیین دقیق میزان مصلحت و منفعت بین این چند گزینه بسیار مهم و حیاتی است .

جامعه ایرانی در طول تاریخ اجتماعی خود نشان داده است آنچنان که باید نتوانسته بند تعارض را از پای خود باز کند و همین مسئله در بسیاری از مواقع باعث از دست رفتن فرصتها و مصلحتها و کندی حرکت رو به رشد آن شده است .نمونه های زیادی از این تعارض را می توان نام برد .مشکلات متعارض در تجمیع ایدئولوژی تمدن باستانی با ایدئولوژِ ی اسلامی و حتی اصل ایدئولوژی اسلامی، آنگونه که اعراب ارائه می کنند با آنچه که در ایران اتفاق افتاده است .همچنین گرایش به دموکراسی سیاسی ـ اجتماعی  و تفاوت آن با بعضی ملاحظات و اهداف ایدئولوژیک ،چه در زمان انقلاب مشروطیت ،چه در نهضت ملی شدن نفت و چه در انقلاب اسلامی ،نمونه های کلانی از این سیر کند و بطئی هستند که تفکرات فرد فرد ایرانیان در آن دخیل است .

مثال ملموس تر آن در حال حاضر شاید در ارتباطات مردمی و بین المللی روز دنیا در زمینه صنعت پر درآمد و خلاق توریسم یا گردشگری باشد. علیرغم توانایی های بالقوه کشورمان ،ما هنوز نتوانسته ایم آنچنان که باید به تنوع علائق توریستی و ایجاد جاذبه های مختلف مربوط به آن پاسخ بدهیم و از منافع ملی و اقتصادی شایان آن به نفع جامعه فقیرمان بهره مند شویم .زیرا آنرا در تضاد با بخشی از ایدئولوژی خود می بینیم و تعارض ایجاد شده را نمی توانیم آنگونه که شایسته است حل کنیم . بنابراین متاسفانه  با چنین عملکردی ضمن از دست دادن فرصت و مصلحت همیشه در قید این تعارض باقی می مانیم.

مطمئنا با اندکی تامل نمونه های فردی وکوچکتر تعارض را در زندگی شخصی خود پیدا خواهیم کرد و حتما باید  به هوش باشیم که چگونگی روبرو شدن با این تعارضات در آینده ما نقش هنگفتی دارد .

ادامه دارد

 

ادبیات رسمی ، موجد افکار جدایی طلبانه !

  در چند سال اخیر و به خصوص با افزایش رسانه های خبری دیجیتال از سویی و از سوی دیگر با تحولات جناحی و بر سرکار آمدن دولتی برخاسته از اردوگاه محافظه کاران از سوی دیگر ، به کرات دیده یا شنیده می شود هر گونه برخورد یا منازعه با ریشه قومی ، اقدامات جدایی طلبانه نام می گیرد . اندک دقتی در ادبیات رسمی امروز ایران نشان می دهد که اطلاق جدایی طلبی به هر نوع تحرکی در مناطق با مطالبات قومی انجام می گیرد و نوع و میزان رخداد قومی و خاستگاه قومیت مورد نظر تاثیری در این امر ندارد و کوتاه سخن اینکه همه مطالبات و تحرکات قومی در ادبیات عام سیاسی کشور مفتخر به دریافت عنوان جدایی طلبی می شوند !. ولی آیا به راستی اینگونه است و تمامی رخدادهای قومی ایران با هدف جدایی اقوام از ایران صورت می پذیرد ؟

 تئوری پردازان مقوله قومیت برای فهم بیشتر علل بروز بحرانهای قومی ، در قالب چند رهیافت سیاسی ، اجتماعی ؛ قرهنگی و اقتصادی این پدیده را مورد کنکاش قرار می دهند . در رهیافت سیاسی بررسی علل بروز بحران های قومی ، اندیشمندانی چون همچون ديويد مك نلي ، كومار روپزينگه ، ساموئل هانتينگتون ، اريك هابزبام ، بوئرز و رابرت ماندل کم رنگ شدن و تضعیف الگوی دولت – ملت را از مهمترین دلایل بروز رخدادهای قومی بر می شمارند . با این فرضیه اگر منازعات و بحرانهای قومی ایران را بخواهیم مورد بررسی قراردهیم ، با مطالعه رخدادهای سیاسی ایران در جریان دو بار اشغال ایران در دو جنگ جهانی اول و دوم و نیز مقطع فروپاشی نظام سلطنتی و پیروزی انقلاب اسلامی را می توانیم اوج کم رنگ شدن الگوی دولت – ملت در ایران بدانیم و طرفه اینکه در سه مقطع یاد شده و به خصوص در دو مقطع اخیر بیشترین تحرکات قومی در ایران رخ داده است . نگارنده در این سطور قصد به نقد کشیدن تئوریهای مزبور و آزمون تصدیق آنان در تحولات قومی ایران را ندارد و فقط ذکر آنها به این دلیل بوده که اوج برخوردها و بحرانهای قومی در تاریح معاصر ذکر شود .

 خاستگاه اکثریت قریب به اتفاق اقوام ایرانی – بر خلاف اقوام بسیاری دیگر از کشورهای چند قومیتی – کشور ایران بوده است و این خصیصه بارز به مطالبات آنها ، نوع کنش آنان برای دستیابی به مطالبات و نیز واکنش اقوام دیگر به این مطالبات از سویی و واکنش دولت مرکزی ایران به آنان از سوی دیگر جهت می دهد و تو گویی که  رخدادهای قومی ایران از فرهنگ و اقلیم آن بیشترین تاثیر را می پذیرند و تاثیر کمتری از متغیرهای دیگر همچون محیط بین المللی و ... پذیرا می گردند .

 تاثیر خصیصه فوق الذکر در منازعات قومی ایران آن است که همه مطالبات اقوام حتی در بحرانی ترین منازعات همواره در چارچوب ایران تعریف شده و پی گرفته می شود . تعمقی در اسناد و تاریخ نگاری های انجام شده بر روند منازعات قومی ایران نشان می دهد که اقوام ایرانی هیچ گاه جدایی از مام میهن را دنبال نکرده و تاکنون هیچ جنبش با خاستگاه قومی ، مطالبه ای در این خصوص نداشته است . مصادیق این مدعا در تاریخ معاصر ایران فراوان است . اگر اوج بحرانهای قومی در ایران را در جریانات اشغال ایران در مقطع جنگ جهانی دوم و تشدید جریانات گریز از مرکز – در واقع مرکزیتی برای کشور در آن مقطع متصور نبوده – و ایجاد دو جمهوری با عمر مستاجل در کردستان و آذربایجان بدانیم ، بر اساس اسناد موچود ، رهبران و بانیان این دو حرکت – به عنوان اوج بحرانهای قومی – حتی خواب جدایی از ایران را نمی دیده اند و حداکثر مطالبات آنان خودمختاری و خودگردانی البته با درجاتی از ابهام و عدم تعریف واضح از مرزهای خودگردانی بوده است . در جریان رخ دادهای قومی مقارن استقرار نظام نوپای جمهوری اسلامی نیز به عنوان یکی دیگر از مقاطع اوج برخوردهای قومی در ایران ، بانیان و سردمداران چریانات قومی معارض همواره مطالبات خود در گستره ایران تعریف کرده اند . اگر شدیدترین برخوردهای رخداده در این مقطع در کردستان ، آذربایجان ، سیستان و بلوچستان ، ترکمن صحرا و خوزستان را در کردستان بدانیم و آنرا برابر نظر نویسنده کتاب " تحولات قومی در ایران[1] " بحران" بنامیم  ، پدیدآورندگان این بحران و بانیان فکری آن همواره خواستار خودمختاری بوده اند و نه جدایی طلبی . حتی در مقطع بروز جنگ تحمیلی و اوج آن در استان خوزستان ، اندیشه ها و مطالبات قومی اهالی این خطه ، در سایه خطر یک مهاجم خارجی هر چند با مشابهت زبانی رنگ می بازد و تا پایان جنگ به فراموشی سپرده می شود . همچنین جانفشانی های رزمندگان آذری و کرد و ترکمن و بلوچ برای دفاع از تمامیت ارضی کشور در کنار سایر اقشار فرزندان این مرز و بوم مثال زدنی است .

 حال این سوال پیش می آید چرا امروزه هر تحرک قومی و لو غیر قابل دفاع چه از حیث روش و نوع ؛ به جدایی طلبی تعبیر می شود . آیا واقعا" اقوام ایرانی می خواهند از " خود و هر آنچه دارند " چدا شوند . یقینا" چنین نیست و تمامی برچسب های جدایی طلبی بر اقوام ایرانی در عالم ادبیات سیاسی و روزنامه نگاری واقعیت دارد و نه در عالم واقع .

 نکته قابل تامل دیگر این است که امروزه همه دولتها سعی می کنند همه تحرکات قومی حتی با مطالبات جدایی خواهانه را در چارچوب مرزهای خود تعریف کرده و از هر توع اطلاق و بکارگیری واژه جدایی ممانعت نمایند چرا که نفس کاربرد آنهم می تواند به تمامیت ارضی و جمعیتی کشور لطمه زند .

 این نوع تعامل ، در مورد تقلیل در رفتار سوء عضوی از یک خانواده و یا حتی بیماری وخیم در عضوی از بدن یک بیمار هم این مثال صادق است . در خانواده های سنتی فراوان مشاهده شده که پدری با علم به بروز یک رفتار ناهنجار از قبیل استعمال دخانیات در فرزند خود ، به اصطلاح آنرا به روی خود نمی آورد و سعی می کند با رفتار ترمیمی ، مانع از ادامه رفتار ناهنجار در یک عضو خانواده شود .

در کشورهای جهان سوم دولتها تا حدودی نفش پدر جامعه را نیز ایفا می کنند و لذا باید تعامل صحیح تری با کنش های اجتماعی داشته باشند و برای هر موردی نکوشند اعضای خانواده خود را دفع نمایند . نحوه تعامل با مطالبات و رخدادهای قومی حتی در بدترین شکل و شیوه اقدام ، طرد نیست چه بسا عضو طرد شده یک خانواده بتواند به مراتب خطرناک تر از پدیده های بیرونی آن خانواده ، باشد .

 با آنچه در این سطور از باب حدیث آرزومندی گفته شد انتظار بر این است که با هدف پاسداشت تمامیت ارضی و فرهنگی ایران ؛ در ادبیات سیاسی و رسانه ای کشور از کاربرد کلماتی همچون جدایی طلبی و اطلاق آن به کنش های قومی جلوگیری شود . در این رابطه نقش صدا و سیما ، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، کشور و اطلاعات می توانند نقش موثری ایفا نمایند .

به امید روزی که ایرانیان بتوانند با الهام از فرش ایرانی – که هر رنگی و تار و پودی نقش خود را دارد و همین تنوع است که به فرش ایرانی معنا و وجود می دهد – از خلال وجود تنوع ، به وجود ایران غنای بیشتری بخشند



[1] مقصودی ، مجتبی ، تحولات قومی در ایران ، تهران ، موسسه مطالعات ملی ،1380