سرآغاز
به مژگان سيه كردي هزاران رخنه در دينم
بيا كز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
الا اي همنشين دل كه يارانت برفت از ياد
مرا روزي مباد آن دم كه بي ياد تو بنشينم
جهان پير است و بي بنياد از اين فرهادكش فرياد
كه كرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم
زتاب آتش دوري شدم غرق عرق چون گل
ببار اي باد شبگيري نسيمي زان عرق چينم
جهان فاني و باقي فداي شاهد وساقي
كه سلطاني عالم را طفيل عشق مي بينم
اگر برجاي من غيرت گزيند دوست حاكم اوست
حرامم باد اگرمن جان به جاي دوست بگزينم
صباح الخير زد بلبل كجايي ساقيا برخيز
كه غوغا مي كند در سر خيال خواب دوشينم
شب رحلت هم از بستر روم به قصر حورالعين
اگر در وقت جان دادن تو باشي شمع بالينم
حديث آرزومندي كه در اين نامه ثبت افتاد
همانا بي غلط باشد كه حافظ داد تلقينم
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۸۷ ساعت 18:0 توسط مهدی سلطانی
|